6- در روند نوسازي دلايل مطلوبيت اقتدار سياسي در كشورهاي جهان سوم را تببين كنيد :
در ساختن هر حكومتي كه بايد انسانها را به وسيله انسانهاي ديگر اداره كند، بزرگترين دشواري اين است كه نخست بايد حكومت را قادر ساخت كه بر حكومت شوندگان نظارت كند . و در مرحله دوم بايد آن حكومت را واداشت تا رفتارش را تحت نظارت قرار دهد.
اما در بسياري از كشورهاي رو به رشد حكومت ها نمي توانند نخستين وظيفه را را انجام دهند و از عهده ي وظيفه دوم هم بر نمي آيند. مشكل اصلي اين كشور ها نه آزادي بلكه ايجاد يك سازمان عمومي مشروع است . انسانها ممكن است بدون آزادي از سامان برخوردار باشند ولي بدون سامان نمي توانند هيچگونه آزادي را نگه دارند . پيش از محدود ساختن دامنه ي اقتدار، بايد اقتداري وجود داشته باشد و همين اقتدار است كه در كشورهاي رو به رشد كمتر پيدا مي شود . زيرا در اين كشور ها روشنفكران از خود بيگانه، سرهنگان گردنكش، و دانشجويان شورشي جكومت را پيوسته در معرض تهديد دارند.
پس در اينجا لزوم وجود اقتدار سياسي آشكار مي شود . در واقع همين كمبود اقتدار است كه جنبش هاي كمونيست به وسيله ي آن مي توانند برآن فايق آيند . شايد برخي حكومتها مانند كمونيست ها از نظر مبارزه با قحطي، افزايش سطح بهداشت ، گسترش حجم محصولات ملي، ايجاد صنعت و بالا بردن سطح رفاه ، از حكومتهاي آزاد بهتر نيستند..اما يك كار است كه به خوبي از پس آن بر مي آيند . و آن اين است كه آنها اقتدار موثري را پايه ريزي مي كنند. در واقع در حكومت هايي كه اقتدار دارند ايديولوژي پايه مشروعيت را فراهم مي سازد . در حاليكه سرنگوني در كشورهايي كه اقتدار ندارند امر ساده ايست.يعني اقتدار باعث مي شود كه حكومت مورد نظر به خوبي پايه ريزي گردد . در واقع حكومت هايي كه اقتدار دارند شايد آزادي يا خيلي چيزهاي ديگر را به ارمغان نياورند اما توان حكومت كردن دارند . يا به عبارتي اقتدار دارند.
به طوريكه حكومتهاي مقتدر( مانند حكومتهاي كمونيستي) سعي در پر كردن شكاف سياسي را دارند. و به وسيله ي اقتدار خود در هنگام كشمكش ها و خشونت هاي اجتماعي كه بلايي براي كشورهاي رو به رشدند ،نوعي اطمينان به سامان سياسي را به بار مي آورد.در حاليكه ايجاد يك اقتدار كارآمد در سيتسمهاي رو به توسعه امر واجبي است. يعني بايد در ابتدا حكومتي شكيل شود و قدرت و اقتدار درآن انباشته گردد و پس ازآن بايد به عواملي مانند تقسيم قدرت ( مانند تعيين حقوق شهروندان، تقسيم قوا، نظارت ها و موازنه ها، فدراليسم، انتخابات منظم و احزاب رقيب) بپردازد. يعني تا اقتداري نباشد بقيه اقدامات بي فايده است..
7- معيارهاي نهادمندي سياسي را توضيح داده و تاثير انعطاف پذيري در نوسازي را بيان كنيد:
نهادمندي فرآيندي است كه سازمان ها و شيوه هاي عمل با آن ارزش و ثبات مي يابند. سطح نهادمندي هر نظام سياسي را مي توان با عوامل مختلفي آزمود. مانند :
الف : تطبيق پذيري- انعطاف ناپذيري
ب : پيچيدي-سادگي
پ : استقلال – تابعيت
د : انسجام – گسيختگي
تطبيق پذيري- انعطاف ناپذيري : عوامل مرتبط با " تطبيق پذيري- انعطاف ناپذيري " خود با 3 شيوه اندازه گيري مي شود .. اول : زمان / دوم : پشت سر گذاشتن نسل ها / سوم : كاركرد
هرچه يك سازمان و شيوه عمل آن تطبيق پذيرتر باشد، سطح نهادمندي آن نيز بالاتر است . تطبيق پذيري يك ويژگي سازماني اكتسابي است . از فراز و نشيب هاي محيطي سرچشمه مي گيرد . پس هر چه يك سازمان پر فراز و نشيب تر باشد تطبيق پذيري آن بيشتر است. انعطاف ناپذيري ويژگي سازمان ها ي نوپا است . و نه سازمان هاي قديمي . اما اين به آن معنا نيست كه سازمانهاي كهن اگر در يك محيط ايستا قرار بگيرند تطبيق پذير باقي مي مانند.
*زمان- يك جنبه از بقاي يك سازمان به " زمان" بستگي دارد. يعني هر چه يك سازمان يا شيوه عمل آن زمان بيشتري راپشت سر گذاشته باشد سطح نهادمندي آن نيز بالاتر است. نهادهاي سياسي يك شبه آفريده نمي شوند . بدين معنا كه رشد سياسي به ويژه در مقايسه با رشد بسيار سريعتر اقتصادي آهنگي كند دارد. در برخي موارد هم يك تجربه خاص ميت واند به جاي گذشت زمان عمل كند . مانند كشمكش هاي حاد كه بسيار زودتر از مواقع عادي سازمانها را تبديل به نهاد كند. اما با اين وجود باز هم به زمان نياز است.
*پشت سر گذاشتن نسلهاي پي در پي: تا زماني كه يك سازمان هنوز نخستين دسته از رهبرانش را داشته باشد و يا يك شيوه ي عمل هنوز به دست كساني انجام گيرد كه كه نخستين بار آن را انجام داده باشند تطبيق پذيري آن مشكوك است . هر چه بك سازمان مساله جانشيني مسالمت آميز را بيشتر پشت سر گذاشته باشد و رهبري بيشتري به خود ديده باشد ،د رجه نهادمنديان بالاتر است . البته رهبري در يك سازمان ممكن است ، بدون هرگونه دگرگوني در نسل رهبري دگرگون شود.
*کارکرد - تطبيق پذيري سازماني را مي توان ازجهت كاركردي هم آزمود . معمولن هر سازماني براي انجام دادن يك كارویژه به وجود ميآيد و زمانيكه ديگر به آن كار نيازي نباشد سازمان با بحران عمده اي روبرو مي شود : يا كاركرد تازه اي بري خود مي يابد يا تنها مرگش را به تاخير مي اندازد.
سازماني كه خودش را با دگرگوني هاي محيطي تطبيق داده و پس از چند دگرگوني در كاركردهاي اصلي اش همچنان پابرجا باقي مانده، از سازماني كه هيچ يك از اين دگرگوني ها را به خود نديده باشد نهادمند تر است.تطبيق پذيري كاركردي معيار راستين يك سازمان به خوبي تكامل يافته است. نهادمندي موجب مي شود كه رهبران و اعضاي يك سازمان ارزش في نفسه براي آن قايل شوند . و آن سازمان جدا از كاركردهاي ويژه اي كه زماني باري ناجام دادن آنها پديد امده بود.، حياتي مختص به خويش را دنبال كند . بدينسان سازمان بر حيات خويش چيرگي مي بايد.
يك حزب سياسي زماني كاركردش طولاني مي شود كه كاركردش را از نمايندگي يك دسته از هوادارانش به دسته ديگر تغيير دهد يا به جبهه مخالف دست يابد.
پيچيدگي – سادگي : هر چه يك سازمان پيچيده تر باشد سطح نهادمندي ان نيز بالاتر است . پيچيدگي هم مستلزم تعدد خردواحدهاي سازماني ازجهت سلسله مراتب و كاركردهاست و هم به تمايز انواع خردواحد هاي جداگانه سازماني بستگي دارد. هر چه شماره و تنوع خردواحد ها بيشتر باشد توانايي سازمان براي تضمين و نگهداشت وفاداري هاي اعضايش بيشتر است.
از طرفي سازماني كه مقاصد گوناگون دارد بهتر از سازماني كه تنها يك مقصود دارد مي تواندخود را با موقعيت از دست رفته يك مقصود تطبيق دهد . نظام هاي سياسي سنتي به نسبت ساده و ابتدايي معمولن تاب فرآيند نوسازي را ندارند و در اين فرآيند نابود مي شوند. نظام سنتي پيچيده تر بهتر مي توانندخود را با درخواست هاي تازه تطبيق دهند.
ساده ترين نظام سياسي آن است كه كه وابسته به يك فرد باشد. يك چنين نظامي پايدارترين نظام نيز هست . به عبارت ساده تر پيچيدگي به بارآورنده ي پايداري است.
استقلال- تابعيت : سومين معيارنهادمندي درجه استقلال سازمان ها و شيوه هاي عمل سياسي از گروهبندي ها و روش هاي رفتاري ديگر است . در يك نظام سياسي تحول يافته سازمان هاي سياسي از يكپارچگي برخوردارند كه نظام هاي كمتر تحول يافته از آن بي بهره اند . به يك معنا سازمان هاي سياسي رشد كرده از تاثير گروها و شيوه هاي عمل ير سياسي مصون اند . حال انكه در نظام هاي سياسي رشد نكرده سازمان هاي سياسي به شدن تحت تاثير نفوذ هاي عوامل خارج از خودشان قرار دارند.
استقلال در عيني ترين سطح ان به روابط ميان نيرو هاي اجتماعي از يك سو و سازمان هاي سياسي از سوي ديگر بستگي دارد. نهادمندي سياسي ازجهت استقلال آن ، به معناي رشد سازمان ها و شيوه هاي عمل سياسي است چندان كه اين سازمان ها ديگر تنها بيانگر مصالح گروه هاي اجتماعي خاص نباشد.
آن سازماني كه به آساني تحت تاثير نفوذهاي غير سياسي درون جامعه قرار مي گيرد معمولن در برابر نفوذهاي بيرون از جامعه نيز آسيب پذيرند.
در هر جامعه اي كه دستخوش دگرگوني اجتماعي شده باشد، گروه هاي تازه اي سر بلند مي كنند كه خواستار اشتراك در سياست كشورند. حال اگر نظام سياسي چنين جوامعي استقلال نداشته باشد اين گروه ها بدون اينكه جذب سازمان هاي سياسي تثبيت شده شوند و با بدون پيروي از شيوه هاي جا افتاده عمل سياسي وارد صحنه ي سياست مي شوند.
انسجام – گسيختگي : هر چه يك سازمان يكپارچه ترو منسجم تر باشد سطح نهادمندي ان نيز بالاتر است.البته براي شكل گيري هر سازماني مقداري توافق نياز است . در نظريه يك سازمان مي تواند بدون منسجم بودن مستقل باشد و يا بدون مستقل بودن منسجم باشد. اما در واقعيت عيني اين دو عامل غالبا پيوندي تنگاتنگ دارند. استقلال وسيله ي انسجام مي شود و سازمان را قادر مي سازد تا سبك و سياق ويژه اي را بپروراند كه شاخص رفتارش گردد. همچنين عامل استقلال از دخالت نيروهاي خارجي كار شكننده جلوگيري مي كند.
9 – دولت پراتوري ( نقش آفرينان نظامي در سياست) در چه شرايطي شكل مي گيرد؟
اين دولت يكي از جلوه هاي جوامع توسعه نيافته است كه دليل آن عبارت است از سياستزدگي همه نيروها و نهاد هاي اجتماعي. در چنين جوامعي سياست از استقلال، پيچيدگي، انسجام و تطبيق پذيري بي بهره است. همه گونه نيروها و گرو هاي اجتماعي مستقيمن به درون صحنه سياست كشيده مي شوند. كشورهايي كه ارتش هاي سياسي دارند، روحانيت سياسي، دانشگاه هاي سياسي، ديوانسالاري سياسي ، اتحاديه هاي كارگري سياسي و شرگت هاي سياسي دارند. نه تنها نظاميان ، بلكه هيچ يك از گروه هاي اجتماعي سر جاي خودشان قرار نگرفته اند. همه اين گروه هاي گوناگون تخصصي گرايش به دخالت در امور سياسي عمومي دارند. ان ها تنها به قضايايي نمي پردازند كه به مصالح ويژه ي نهادي يا گروهي شان ارتباط داشته باشد، بلكه به آن اموري توجه دارند كه بر كل جامعه تاثيرگذار است.
پراتوريانيسم به معناي محدود آن به دخالت نظاميان در سياست راجع است. و روحانيگري به اشتراك رهبران مذهبي در امور سياسي اطلاق مي شود. پس جامعه ي پراتوري را به جامعه ي سياستزده اي اطلاق مي كنيم كه نه تنها نظاميان بلكه نيروهاي احتماعي ديگر نيز در امور سياسي آن دخالت دارند.
.آنچه كه گروه هاي اجتماعي را در يك جامعه پراتوري "سياسي تر" مي سازد، فقدان نهاد هاي سياسي كارآمدي است كه مي توانند كنش سياسي گروهي را تعديل و تهذيب كنند.
در يك نظام پراتوري نيروهاي اجتماعي مستقيما روياروي يكديگر قرار مي گيرند و هيچ نهاد سياسي حرفه اي وجود ندارد كه به عنوان ميانجيان مشروع و تعديل كننده كشمكش گروهي از سوي گروهاي متخاصم پذيرفته شده و به رسميت شناخته شوند.
در يك جامعه پراتوري نه تنها كنش گران بلكه روش هايي كه بايد براي تخصيص سمت ها و تعيين سياستها به كار بسته شوند، تفاوت پيدا مي كنند.
نبود نهادهاي سياسي در يك سيستم پراتوري هم اين معنا است كه قدرت در اين جامعه پاره پاره است. يعني به صورت هاي مختلف و در كميت هاي گوناگون پديدار مي شود. اقتدار بر كل نظام جنبه اي گذرا دارد و ضعف نهادهاي سياسي به معناي آن است كه اقتدار و سمت هاي سياسي مهم به آساني به دست مي ايند و به آساني از دست مي روند. در نتيجه انگيزه اي براي يك رهبر يا گروه وجد ندارد كه براي دستيابي به اقتدار به دگيران امتياز هاي مهمي بدهد.
در يك جامعه پراتوري و فاقد اشتراكات سياسي در سطح اليگارشيك، بازيگران سياسي حتي در غياب نهادهاي سياسي كارآمد به نسبت همگونند.
در همه مراحل پراتوريانيسم نيروهاي اجتماعي مستقيما در كنش متقابل با يكديگرند و كمتر كوشي را براي مرتبط ساختن مصلحت خصوصي شان با خير همگاني از خود نشان مي دهند.
در يك اليگارشي پراتوريك سياست به صحنه كشمكش جرگه هاي شخصي يا خانوادگي تبديل مي شود. در جامعه پراتوري راديكال درگيري ميان گرو هاي نهادي و شغلي به كشمكش جرگه ها افزوده مي شود و در يك جامعه پراتوري توده اي طبقات اجتماعي و جنبش هاي اجتماعي بر صحنه مسلط مي شوند.
* سوال 8 ( اصلاحات سياسي در چه شرايطي شكل ميگيرد) هر چه جستجو كردم يافت نشد.
اگر كسي پاسخ رو پيدا كرده به اطلاع بقيه هم برسونه
...
سوال ۸ : اصلاحات و دگرگوني اجتماعي
ساموئل هانتينگتون به يك دسته دگرگوني با سرعت و دامنه محدود و نهادها و رهبراني با خط مشي ميانه رو اصلاحات مي گويد. هدف اصلاحات تامين برابري اجتماعي، اقتصادي و سياسي و گسترش دامنه مشاركت سياسي در يك جامعه دستخوش نوسازي است.
اصلاحگر موفق كسي است كه بتواند به طور همزمان در دو جبهه محافظه كاران و انقلابيون بجنگد و با توجه به اهداف اصلاحي با گروهاي اجتماعي ـ سياسي مختلفي متحد شود.انجام اصلاحات مي تواند در چارچوب دو استراتژي فابيانيسم( شاخه به شاخه) كه در آن اصلاح گر بدون پرده برداري از اهداف خويش اصلاحات را سنگر به سنگر به پش مي برد،و ضربتي و خشونت آميز كه طي آن اهداف به شكل علني بيان مي شود صورت پذيرد.
در برخي موارد هدف اصلاحات گسترش فرصتهاي سياسي است.اين امر ميسر نمي شود مگر با اصلاحات اجتماعي،اقتصادي و سياسي كه انجام آنها عموما مستلزم كاربرد درجه اي از خشونت مي باشد.در بيشتر كشورهاي در حال نوسازي انجام اصلاحات ارضي به استواري سياسي منجر مي شود؛در حالي كه انجام اين اصلاحات مستلزم خدشه دار شدن استواري سياسي نظام مي باشد. خشونت در اصلاحات پيشبرنده اهداف اصلاحي مشخص است.
در واقع اين نه نفس خشونت كه بديع بودن شيوه هاي اعمال آن است كه به كار اصلاحات مي آيد.از اين رو استفاده پي در پي از خشونت مي تواند به شناختگي شيوه هاي اعمال آن منجر و از اثر بخشي آن بكاهد.و در نهايت اينكه موفقيت و يا عدم موفقيت اصلاحات مي تواند روشن كننده چشم انداز آينده انقلابي جامعه باشد.
روشنفكران مخالفان هميشگي حكومتهاي نوساز، و دانشجويان سازش ناپذير ترين گروه بين آنها مي باشند. اعتراضات دانشجويي صرف نظر از ماهيت حكومت ها و سمت و سوی اصلاحات تداوم مي يابد. طبقه متوسط شهري از قِبل اعتراضات دانشجويي به دنبال كسب هويت، شاءن ملي و امكان مشاركت سياسي مي باشد.
دانشجويان با مقايسه كشور خويش با ملل پيشرفته و با نگاه به سطح برابري، عدالت، مشاركت اجتماعي و رفاه اقتصادي جامعه خويش آرمان گرا مي شوند و سر به اعتراض بر مي آورند. برنامه هاي اصلاحاتي كه براي تحقق مطالبات طبقه متوسط صورت مي گيرد منجر به افزايش نيرو و تقويت گرايشات انقلابي آنها مي شود. در اين شرايط بهترين راه براي تدام استواري سياسي حكومت سركوب بخش تندرو طبقه متوسط و ايجاد محدوديت براي دانشجويان مي باشد.
* : آقایی به نام احمد این پاسخ سوال ۸ رو برای من کامنت خصوصی گذاشت .. !!!
به احتمال زیاد همون احمد کذاییه!
چک کردم دیدم درسته